loading...

ashariran.rzb.ir

شاه نعمت الله ولی

محمد امين نجفي بازدید : 325 شنبه 18 آبان 1392 نظرات (0)
 

نقش رویش خیال تا بسته

این چنین کس خیال نابسته

جلوه داده جمال معنی را

صورتی در خیال ما بسته

رو نموده ربوده دل از ما

زلف بگشوده و قبا بسته

آفتابی که دیده بسته نقاب

یا که مه برقع از حیا بسته

بند روبند بسته و عشقش

عقل را دست بر قفا بسته

در میانست وخلق از او به کنار

نور چشم است و دیده ها بسته

هندوی زلف او به عیّاری

چین گرفته ره خطا بسته

جای خود کرده در سراچهٔ چشم

پرده بر دیده از هوا بسته

آمده مست و جام می بردست

های هوئی درین سرا بسته

به خدا عهد بسته ام به خدا

نشکنم عهد با خدا بسته

ساقیا در مبند و بگشا در

نبود در بر آشنا بسته

این کرم بین که پادشه کمری

بر میان من گدا بسته

عشق او بسته هر کسی به کسی

نعمت الله به عشق وابسته

محمد امين نجفي بازدید : 353 شنبه 18 آبان 1392 نظرات (0)

ای دل ار عاشقی بیا از جان

دلبر از جان بجو ز جان جانان

حکمت این حکیم را بنگر

که در آن می شود خرد حیران

یک زمان خلوت خوشی سازد

لحظه ای خانه ای کند ویران

گاه خندان کند لب غنچه

گه گهی بلبلی کند گریان

عقل در کارخانهٔ حکمت

به مثل دلقکی است سرگردان

نقش بندی دمی کند به خیال

عقل گوید سخن ولی به گمان

به حقیقت نکو نمی داند

که چرا آمد این کجا شد آن

ذوق مستی مجو ز مخموران

لذت می طلب کن از مستان

بشنو از عارفان حضرت او

تا معانی بیان کنند ایشان

آفتاب وجود در دور است

سایه اش گه چنین و گاه چنان

نسخهٔ گنجنامه گر جوئی

هفت هیکل بگیر از او می خوان

شد سراب از ظهور ما سر آب

در سرابی که دیده آب روان

یک سخن در عبادت من و تو

گاه فرقان بود گهی قرآن

موج و بحر و حباب و جو بر ما

عین آبند و قطره و عمان

می و جامست و صورت و معنی

آن یکی جسم نام و این یک جان

لطف و قهرش ز روی ذات یکیست

آن یکی ذات و آن صفت میدان

خواجه و بنده هر دو دلشادند

کافر از کفر و مؤمن از ایمان

زر طلب کن ز خاتم و خلخال

تا شود مشکلات تو آسان

گر بیابی تو کنج ویرانی

گنج آن را بجو در آن ویران

صفت او به ذات او پیدا

ذات او از صفات او پنهان

چشم ما شد به نور او روشن

عین او دیده ایم در اعیان

ساغر ما حباب بود شکست

می و جامست نزد ما یکسان

مظهری هست در ظهور گدا

مظهری نیست حضرت سلطان

در هر آئینه که بنماید

بنمایند روشنش رندان

او یکی آینه فراوان است

اعتباریست آینهٔ جان

انبیا اولیا به حکم خدا

عالم عالمند در دو جهان

حال سید به ذوق دریابد

هرکه عارف شود به کشف و بیان

محمد امين نجفي بازدید : 268 شنبه 18 آبان 1392 نظرات (0)

دم به دم دم از ولای مرتضی باید زدن

دست دل در دامن آل عبا باید زدن

نقش حُب خاندان بر لوح جان باید نگاشت

مُهر مِهر حیدری بر دل چو ما باید زدن

دم مزن با هر که او بیگانه باشد از علی

گر نفس خواهی زدن با آشنا باید زدن

روبروی دوستان مرتضی باید نهاد

مدعی را تیغ غیرت بر قفا باید زدن

لافتی الا علی لاسیف الی ذوالفقار

این نفس را از سر صدق و صفا باید زدن

در دو عالم چارده معصوم را باید گزید

پنج نوبت بر در دولت سرا باید زدن

پیشوائی بایدت جستن ز اولاد رسول

پس قدم مردانه در راه خدا باید زدن

گر بلائی آید از عشق شهید کربلا

عاشقانه آن بلا را مرحبا باید زدن

هر درختی کو ندارد میوهٔ حب علی

اصل و فرعش چون قلم سر تا به پا باید زدن

دوستان خاندان را دوست باید داشت دوست

بعد از آن دم از وفای مصطفی باید زدن

سرخی روی موالی سکه نام علی است

بر رخ دنیا و دین چون پادشا باید زدن

بی ولای آن ولی لاف از ولایت می زنی

لاف را باید که دانی از کجا باید زدن

ما لوائی از ولای آن ولی افراشتیم

طبل در زیر گلیم آخر چرا باید زدن

بر در شهر ولایت خانه ای باید گزید

خیمه در دارالسلام اولیا باید زدن

از زبان نعمت الله منقبت باید شنید

بر کف نعلین سید بوسه ها باید زدن

محمد امين نجفي بازدید : 282 شنبه 18 آبان 1392 نظرات (0)

در راه خدا بسی دویدیم

تا باز به خدمتش رسیدیم

در هر برجی چو شاهبازی

پرواز کنان روان پریدیم

رفتیم به سوی می فروشان

جام می از این و آن چشیدیم

در گلشن عشق طواف کردیم

چون سرو به هر چمن چمیدیم

از کثرت خلق باز رستیم

وز نقش خیال در رهیدیم

جانان به لسان ما سخن گفت

ما نیز به سمع او شنیدیم

در آینهٔ وجود اعیان

جز نور جمال او ندیدیم

از هشت بهشت و نه فلک هم

بگذشته به عشق او رسیدیم

چون جذبهٔ او رسید ما نیز

خطی به خودی خود کشیدیم

از هستی خود چو نیست گشتیم

فارغ چو یزید و بایزیدیم

مستیم و مدام همدم جام

در ذوق همیشه بر مزیدیم

از تربیت جمیع اشیاء

خود را به کمال پروریدیم

آن اسم که عین آن مسماست

دانیم چو آن به جان گزیدیم

معشوق خودیم و عاشق خود

هم سید خویش و هم عبیدیم

محمد امين نجفي بازدید : 332 شنبه 18 آبان 1392 نظرات (0)

از نور روی اوست که عالم منور است

حسنی چنین لطیف چه حاجت به زیور است

سلطان چار بالش و شش طاق و نه رواق

بر درگه رفیع جلالش چو چاکر است

زوج بتول باب امامین مرتضی

سردار اولیا و وصی پیمبر است

مسند نشین مجلس ملک ملائکه

در آرزوی مرتبه و جای قنبر است

هر ماه ، ماه نو به جهان مژده می‌دهد

یعنی فلک ز حلقه به گوشان حیدر است

اسکندر است بنده او از میان جان

چوبک زن درش بمثل صد چو قیصر است

گیسو گشاد و گشت معطر دماغ روح

رو را نمود و عالم از آن رو مصور است

جودش وجود داد به عالم از آن سبب

عالم به یمن جود و جودش منور است

خورشید لَمعه ایست ز نور ولایتش

صد چشمه حیات و دو صد حوض کوثر است

نزدیک ما خلیفهٔ بر حق امام ماست

مجموع آسمان و زمینش مسخر است

مداح اهل بیت به نزدیک شرع و عقل

دنیا و آخرت همه او را میسر است

لعنت به دشمنان علی گر کنی رواست

می کن مگو که این سخنت بس مکرر است

گوئی که خارجی بود از دین مصطفی

خارج مگو که خارجی ، شوم کافر است

هر مؤمنی که لاف ولای علی زند

توقیع آن جناب به نامش مقرر است

یا دست جود او چه بود کان مختصر

با همتش محیط سرابی محقر است

او را بشر مخوان تو که سر خداست او

او دیگر است و حالت او نیز دیگر است

طبع لطیف ماست که بحریست بیکران

هر حرف از این سخن صدفی پر ز گوهر است

هر بیت از این قصیده که گفتم به عشق دل

می خوان که هر یکی ز یکی خوب و خوشتر است

سید که دوستدار رسولست و آل او

بر دشمنان دین محمد مظفر است

محمد امين نجفي بازدید : 266 شنبه 18 آبان 1392 نظرات (0)

تا ز نور روی او گشته منور آفتاب

نور چشم عالمست و خوب و درخور آفتاب

وصف او گوید به جان شاه ، فلک در نیمروز

مدح او خواند روان در ملک خاور آفتاب

تا برآرد از دیار دشمنان دین دمار

می‌کشد هر صبحدم مردانه خنجر آفتاب

صور تا ماهست و معنی آفتاب و چشم ما

شب جمال ماه بیند روز خوش در آفتاب

پادشاه هفت اقلیمست و سلطان دو کون

تا که شد از جان غلام او چو قنبر آفتاب

هر که از سر ازل نور ولایت دید گفت

دیگران چون سایه اند و نور حیدر آفتاب

آفتاب از جسم و جان شد پاکِ او تا نور یافت

پادشاهی می‌کند در بحر و در بر آفتاب

گر نبودی نور معنی ولایت را ظهور

کی نمودی در نظر ما را مصور آفتاب

یوسف گل پیرهن بُرقع گشود و رخ نمود

چشم مردم نور دیدو شد منور آفتاب

نقطهٔ اصل الف کان معنی عین علیست

در همه آفاق روشن خوانده از بر آفتاب

تا نهاده روی خود بر خاک پای دُلدُلش

یافته شاهی عالم تاج بر سر آفتاب

می زند خورشید تیغ قهر بر اعدای او

می فشاند بر سر یاران او زر آفتاب

رأی او خورشید تابان خصم او خاشاک ره

کی شود از مشت خاشاکی مکدر آفتاب

با وجود خوان انعام علی مرتضی

قرص مه یک گرده ای خوان از محقر آفتاب

سایهٔ لطف خدا و عالمی در سایه‌اش

نور رویش کرده روشن ماه انور آفتاب

سنبل زلف سیادت می‌نهد بر روی گل

خود که دیده در جهان زلف معنبر آفتاب

تا به زیر چشم این صاحب نظر یابد نظر

از غبار خاک پایش بسته زیور آفتاب

عین او از فیض اقدس فیض او روح القدس

عقل کل فرمان بر او بنده چاکر آفتاب

آستان بارگاه کبریایش بوسه داد

در همه دور فلک گردیده سرور آفتاب

تا گرفتم مهر او چون جان شیرین در کنار

گیردم روزی به صد تعظیم در بر آفتاب

نعمت اللهم ز آل مصطفی دارم نسب

ذره ای از نور او می‌بین و بنگر آفتاب

محمد امين نجفي بازدید : 316 شنبه 18 آبان 1392 نظرات (0)

 

 

از تتق کبریا صورت لطف خدا

بسته نقابی ز نور روی نموده به ما

دُرهٔ بیضا بود صورت روحانیش

شاه معانی جهان هر دو جهانش گدا

در عدم و در وجود رسم نکاح او نهاد

مسکن اولاد ساخت دار فنا و بقا

برزخ جامع بُود صورت جمع وجود

نور گرفته ز حق داده به عالم ضیا

معنی ام الکتاب نور محمد بود

اصل همه عین او عین همه عینها

بیشتر از عقل کل خوانده ز لوح ضمیر

زان الف آمد پدید جمله کتاب خدا

نقطهٔ آخر خوشی شکل الف نقش بست

حکم قضا بی‌ غلط لوح قدر بی‌ خطا

دایره ای فرض کن جمله نقاطش ظهور

نقطهٔ اول بگیر نام کنش مبتدا

خضر مسیحا نفس از دم او زنده دل

حسن از او یافته یوسف زیبا لقا

جامع این نشأتین صورت و معنی او

حاکم دنیا و دین سید هر دو سرا

مظهر اسمای حق مظهر ذات و صفات

اول و آخر به نام باطن و ظاهر نما

اول اسم حروف ساخت مُسمی به اسم

یافت هویت ز او داد هدایت به ما

ظلمت و نوری نهاد نام حُدوث و قدم

کرد تمیزی تمام شاه و همه انبیا

معنی اثبات کو با الف و لام الف

صورت توحید جو نفی طلب کن ز لا

ها و دو لام و الف جمع کن و خوش بگو

ها طلب از چهار حرف طرح کنش آن سه تا

هر که بلا درفُتاد یافت بلائی عظیم

زود گذر کن ز لا تا که نیابی بلا

جام حبابی بر آب هست در این بحر ما

ساقی ما ، ما خودیم همدم ما عین ما

مخزن گنج اله کُنج دل عارفست

در طلب گنج او در دل عارف درآ

نعمة والله به هم کرد ظهوری تمام

آینه را پاک دار تا که نماید تو را

محمد امين نجفي بازدید : 240 دوشنبه 17 تير 1392 نظرات (0)

خوش بگو ای یار بسم الله بگو

هرچه می جوئی ز بسم الله بجو

اسم جامع جامع اسما بود

صورت این اسم عین ما بود

در مقام جمع روشن شد چو شمع

آنچه مخفی بود اندر جمع جمع

جلمهٔ اسما به اعیان رو نمود

صد هزار اسما مسمی یک وجود

هر کجا اسمی است عینی آن اوست

هر کرا عینیست اسمی جان اوست

مجمع مجموع انسان آدمست

لاجرم او قطب جمله عالمست

هرکسی کو مظهر الله شد

ز آفتاب حضرتش چون ماه شد

جسم و روح و عین و اسم و این چهار

ظل یک ذاتند نیکو یاد دار

نعمت الله مظهر او دانمش

صورت اسم الهی خوانمش

محمد امين نجفي بازدید : 257 دوشنبه 17 تير 1392 نظرات (0)
دیوان شاه نعمت الله ولی تقدیم به همهٔ مردم استان کرمان به ویژه شهرهای ماهان، بم و راین و با یاد دکتر مجید ملک محمدی

آنچه خواندید بخشی از نامهٔ دوست گرامی آقای مهرداد بیات بود که به ضمیمهٔ آن دیوان شاه نعمت الله ولی را به گنجور هدیه داده‌اند. دوستانی که از گنجور رومیزی استفاده می‌کنند برای اضافه کردن این دیوان، ابتدا این فایل حدوداً ششصد کیلوبایتی را دریافت کنند. سپس آن را از حالت فشرده خارج کرده، با اجرای فرمان «اضافه کردن مجموعه‌های اشعار …» از منوی «مجموعه‌ها» آن را به گنجور رومیزی خود اضافه کنند.

پی‌نوشت: بعضی از اشعار مطابق نظر دوستان از طریق سایت هم در دسترس قرار گرفت. از آنجا که مجموعهٔ مناسب گنجور رومیزی از روی داده‌های سایت از نو ساخته شده اگر دوستانی که مجموعهٔ قبلی را دریافت و اضافه کرده‌اند از طریق پنجرهٔ «دریافت فهرست مجموعه اشعار جدید» فهرست مجموعه‌های جدید را دریافت کنند اشعار شاه نعمت‌الله ولی را به رنگ سفید -به معنای آن که آن را در گنجور رومیزی خود ندارند- مشاهده می‌کنند. این به دلیل تغییر شناسه‌های اشعار برای مطابقت با سایت است و تفاوت چندانی بین مجموعهٔ قدیمی و جدید نیست. اگر سعی کنید مجموعه را دوباره دریافت و نصب کنید دو شاعر یکسان خواهید داشت که می‌توانید قدیمی را از طریق ویرایشگر گنجور رومیزی پاک کنید.

مطمئن باشید تا حدودی دیگر این نرم افزار بروی سایت قرار خواهد گرفت

 

 

 

 

 

 

سید نورالدین نعمت‌الله بن محمد کوه بنانی کرمانی (۷۳۰، ۷۳۱ ــ ۸۳۲، ۸۳۴) از صوفیان بنام ایران و قطب دراویش نعمت‌اللهی است.

دیوان این صوفی بزرگ شاعر را آقای مهرداد بیات با استفاده از نسخهٔ دیجیتالی سایت تصوف ایرانی برای گنجور آماده و رفع اشکال نموده است

محمد امين نجفي بازدید : 267 جمعه 02 فروردين 1392 نظرات (0)
بازتاب بهار در شعر نیما یوشیج






شعر نیما یوشیج اگر چه شعر «شب سرد زمستانی» و «وحشت نما پاییز» است و اگرچه شعری است تیره و کدر از تصویرهای خاکستری یا سیاه خزانی و زمستانی ولی گه گاهی هم در آن رنگی روشن از بهار رخ می نماید و تصویری رنگارنگ از بهار دیده یا مژده ی فرارسیدن بهار شنیده می شود.

نخستین تصویر بهاری شعر نیما یوشیج در «افسانه» جلوه کرد: «عاشق» افسرده دل در دره ی سرد و خلوت نشسته و جانش لبریز از حسرت و حرمان است. «افسانه» که وقت لبخنده ها ی بهاران سبزه ی جویباران هنگام هنگامه ی اوست و هر بزم و رزمی از آنش، برای این که اندوه را از دل بی نوای عاشق بزداید و در جانش شور و شوقی خیزاننده برانگیزد، به او مژده ی آمدن بهار می دهد و تصویری دلکش از بهار در پیش چشمش ترسیم می کند:

افسانه :

«عاشقا!خیز کامد بهاران.
چشمه ی کوچک از کوه جوشید.
گل به صحرا درآمد چو آتش.
رود تیره چو طوفان خروشید.
دشت از گل شده هفت
رنگه.
آن پرنده پی لانه سازی
بر سر شاخه ها می سراید.
خار و خاشاک دارد به منقار.
شاخه ی سبز هر لحظه زاید
بچگانی همه خرد و زیبا.
....
آفتاب طلایی بتابید
بر سر ژاله ی صبحگاهی.
ژاله ها دانه دانه درخشند
هم چو الماس، در آب ماهی
بر سر موج ها زد معلق.
تو هم، ای بی نوا! شاد بخرام
که ز هر سو نشاط بهار است
که به هر جا زمانه به رقص است.
تا به کی دیده ات اشکبار است؟
بوسه ای زن که دوران
رونده ست.»

در شعر «به یاد وطنم» که نیما یوشیج در سال 1305 در توصیف کوه محبوبش «فراکش» ساخته و در آن به راز و نیاز با این کوه خاطره انگیز پرداخته، تصویری هم از بهار این کوه ترسیم کرده است:

می رسد چون نسیم های بهار
دامنت می شود سراسر گل.

می کشی سوی خود ز راه گذار
هر پرنده، چه زیک و چه بلبل.

در اسفند 1308 و در آستانه ی فرارسیدن بهار، نیما یوشیج که در لاهیجان مشغول خدمت آموزگاری بود، شعر کودکانه ی «بهار» را برای بچه ها سرود:

بچه ها! بهار.
گل ها وا شدند.
برف ها پا شدند
از رو سبزه ها
از روی کوهسار.

بچه ها! بهار.
داره رو درخت
می خونه به گوش:
«پوستین را بکن
قبا را بپوش.»
بیدار شو، بیدار.

بچه ها! بهار.
دارد می رود
دارد می پرد
زنبور از لونه
بابا از خونه.
همه پی کار

بچه ها! بهار.

در دو غزل از پنج غزلی که نیما یوشیج در سال 1317 سورده، تصویرهای مشابهی از وضعیت غم انگیزش در فصل بهار ترسیم کرده است: بهار آمده و گلبن شکفته و مرغ در باغ از شوق آواز می خواند، ولی او اسیر دام قفس است و در گوشه ی قفس، داغ غم محرومیت از بهار بر دل دارد:

بهار آمد و گلبن شکفت و مرغ به باغ
صفیر بر زد از شوق و من به دام قفس

و :

به گوشه ی قفسم داغ از غمی که چرا
بهار روی نموده است و بوستان در پیش

در رباعی هایش هم نیما گهگاه به بهار پرداخته و از انتظار آغاز شدن بهار سخن گفته است:

گل آتش دل به چهره می پردازد
ابر آبش در سینه همی اندازد

باد از بزر خاک به گل می تازد
من منتظرم بهار کی آغازد.

و با گل نوشکفته ی مجروح دل در فصل بهار گفت و گو کرده است:

بشکفت، به گل گفتم:«با دست بهار
ابر از ره «کالچ رود» می گیرد باز.»

گل گفت: «مرا زخمی افتاده به دل
گر نشکفم آن چنان، مرا عذر بدار.»

یا از ابر بهار پرسیده و پاسخ شنیده است:

با ابر بهار گفتم: «ای ابر بهار!
بر خاربنان بهر چه بگشایی بار؟»

خندید و گریست ابر و گفت: «ای غم خوار!
در پیش عطای ما چه گلزار چه خار.»

یا پرسش ابر بهار از گل و پاسخ گل به او را نقل کرده است:

گفت ابر بهار با گل: « ای شاهد باغ!
از خونت بر جبین که بگذاشته داغ؟»

گل گفت: «دلم چو با زبان گشت یکی
زین گونه بر افروخت مرا هم چو چراغ.»

در یک رباعی تغزلی، با نگار محبوبش درد دل کرده و گفته که بی او گریان و زار چون بیماران تب دار است ولی با یادش خندان و با فکرش در باران گل و طوفان تعب، دارای بهار است:

می گریم بی تو هم چو بیمار به تب
می خندم با یاد تو چه روز و چه شب

باران و گِل است و من بهاری دارم
با فکر تو در این همه طوفان تعب

در رباعی تغزلی دیگر نگار ماه رخسارش را پیغام رسان روز بهار دانسته و سرشار از گل های بهاری:

آمد برم آن نگار چون ماه تمام
گر روز بهار با تو دارم پیغام

پرسیدمش از حال گل، آورد عتاب:
«با این همه ام گل ،چه بری از گل نام؟»

نخستین شعر آزادی که در آن نیما یوشیج از بهار سخن گفته، شعر «می خندد»، سروده ی سال 1318 است. در این شعر او نگار زیبایش را به بهاری خنده بر لب شکفته تشبیه کرده که در پایان زمستان رخ می نمایاند:

می آید، گیسوان آویخته
ز گرد عارض مه ریخته خون
می آید، خنده اش بر لب شکفته
بهاری می نمایاند به پایان زمستان

در منظومه ی به «شهریار» که سروده ی سال 1322است، نیما یوشیج برای ره یافته به سوی شهر لاویزان، به سوی بادهای آهنگ پرداز و خرم دور و نزدیکی که پیغام دار بهار نوشکفته اند، دست مددخواهی دراز کرده است:

دست یازیدم سوی آهنگ پردازان خرم بادهای دور و
نزدیک
کز بهار نوشکفته بودشان پیغام

و روز دلکش دیدار با شهریان شهر یاران، در آخرین روزهای زمستانی، آنگاه که بهار تازه دامن کوهسار را چون اطلس می کند و شقایق در خلوت پنهان کوه خنده در کاسه ی دلش می بندد، نزدیک شده است:

از پس این جمله شده نزدیک روز دل کش دیدار
پیش از آن که بگذرد دوران دل سر زمستانی
کرد از هر سو بهار تازه چون اطلس
دامن کهسار
و شقایق در نهفت خلوت کوه
خنده اندر کاسه ی خون دل خود بست.

سرانجام در شعر «پادشاه فتح» که سروده ی فروردین 1326است، در پاییز وحشت نما، از زبان «پادشاه فتح» مژده بخش بهار می شود و در دل ارغوان که از بیم آن که سرمای سختش خشکانده باشد و دیگر هرگز گل ندهد، در فراق امیدهای از دست رفته اش، خسته و نومید مانده، بهار خندان امید را می شکوفاند و در او گل می دواند:

در چنین وحشت نما پاییز
کارغوان از بیم هرگز گل نیاوردن
در فراق رفته ی امیدهایش خسته می ماند
می شکافد او بهار خنده ی امید را زامید
وندر او گل می داند.

منبع : سایت تبیان
درباره ما
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    اشعار ایران را چگونه ارزیابی می کنید؟




    546
    آمار سایت
  • کل مطالب : 204
  • کل نظرات : 22
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 2519
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 8
  • بازدید امروز : 149
  • باردید دیروز : 24
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 197
  • بازدید ماه : 1,298
  • بازدید سال : 10,791
  • بازدید کلی : 381,519
  • کدهای اختصاصی