close
تبلیغات در اینترنت
غزل خواجوی کرمانی

غزل خواجوی کرمانی

گوئیا عزم ندارد که شود روز امشبیا درآید ز در آن شمع شب افروز امشبگر بمیرم بجز از شمع کسی نیست که اوبرمن خسته بگرید ز سر سوز امشبمرغ شب خوان که دم از پردهٔ عشاق زندگو نوا از من شب‌خیز بیاموز امشبچون شدم کشتهٔ پیکان خدنک غم عشقبردلم چند زنی ناوک دلدوز امشبهمچو زنگی بچهٔ خال تو گردم مقبلگرشوم بر لب یاقوت تو پیروز امشبهر که در شب رخ چون ماه تو بیند گویدروز عیدست مگر یا شب نوروز امشببی لب لعل و رخت خادم خلوتگه انسگو صراحی منه و شمع میفروز امشبتا که آموختت از کوی وفا برگشتنخیز و باز آی علی‌رغم بداموز…

پیغام مدیر سایت :

ashariran.rzb.ir