غزل خواجوی کرمانی

طره مشکین نباشد بر رخ جانان غریبزانک نبود سنبل سیراب در بستان غریبای که گفتی گرد لعلش خط مشگین از چه روستخضر نبود برکنار چشمهٔ حیوان غریبگر بنالم در هوای طلعتش عیبم مکندر بهاران نبود از مرغ چمن افغان غریبسنبلش بی‌وجه نبود گر بود شوریده حالزانک افتادست چون هند و بترکستان غریبور دلم در چین زلفش بس غریب افتاده استدر دلم نبود غمش چون گنج در ویران غریببرغریبان رحمت آور چون غریبی در جهانزانک نبود از خداوند کرم احسان غریبچشم مستت گر بریزد خون هر بیچاره‌ئیچاره نبود زانک نبود فتنه از مستان غریبگر به شمشیرم…

پیغام مدیر سایت :

ashariran.rzb.ir